پیدا





فصل آشنایی ما، سبز خواهد ماند باقی ...

درخواست حذف اطلاعات

اولین باری که فهمیدم باید از پاییز بیزار باشم و دوستش نداشته باشم ده سالگی بود که با شروع پاییز و باز شدن مدرسه ها پسرک چندتا کوچه بالاتر دیگه نمیومد توی پارک و رسمن می رفت تا سال بعد توی تابستون که ببینمش و من اولین ش ت عشقی م رو همونجا خوردم.البته قبلش هم وقتی دوم دبستان فهمیدم اسم رادش،نصرالله هستش یه ش ت عشقی دیگه خورده بودم یا وقتی فهمیدم داروخانه ی نزدیک مهدکودکمون که لپمو می کشید و من دلم می خواست باهاش عروسی کنم با مربی مهدمون سر و سر داشت ش ت عشقی بدی رو تو پنج سالگی خورده بودم،پاییز لعنتی!اون روزی حجت بر من تموم شد که باید شمشیر رو برای پاییز از رو ببندم که اول راهنمایی بودم و کوییز ده نمره ی علوممو چهار شدم و غمگینی پاییز نمره ی چهار رو بیشتر توی چشمم فرو می کرد.چون هیچی ازش نمی فهمیدم هیچی و معلممون خانوم گودرزی یه آدم خشک بود که گمونم توی خونه شونم هر شب از شوهرش و بچه هاش کوییز می گرفت! یهو می گفت ورقه هاتونو در بیارین و بنویسین و هرکی نمره ش کم می شد از شام خبری نبود.حتا یادمه اونوقت ها یه جفت گل سر که هنوز دارمشون مامز گرفته بود برام و داد دست رضا و گفت اگه تمرین های علومشو درست انجام داد بده بهش!خدایا علوم داشت تو ساده ترین مسائل زندگی من خلل ایجاد می کرد و اینا همه زیر سر غم انگیزی پاییز بود. تا همین یک ماه پیش هم داشتم نک و ناله می که خدایا باز این فصل پر از غصه شروع شد و قسمت دردناک ماجرا اینجاست من هنوز اون نمره و یادآوری ش آزارم میده.حتا نمره ی چهار ام که خانوم گودرزی با خ ر قرمز سمت چپ بالای ورقه م گذاشته بود و گریه هام واسه چیزی به این بیهودگی روی میز کلاس یادمه،پاییزِ عقده ای! ولی اون روز که با شادان رفتیم پارک لاله و دم غروب رسیدیم و باد زد و برگ ها فرش قرمز زرد و نارنجی سر راه ما شدن و هوا یه جور خاصی دلبری می کرد یا دیروز که نم بارون می زد و برگ ها با عشوه می ریختن وسط راه و قدم هامون رنگ و وارنگ شد با خودم گفتم باید یه ت ی به خودم بدم و یه کم باهاش راه بیام، همچینم غمگین و دل آزرده کن نیست اگه خودتو به طبیعت بسپری این فصل سراسر گرفتگیِ دلِ آسمون و غم بار بودن می تونه حتا دلبری هم کنه ولی خب همچنان بهار محبوب منه ...بهار حال خوش سه ماه آ مدرسه و رها شدن از علوم و خانوم گودرزی بود که وقتی حرصمون می گرفت ازش 'دَری خطابش می کردیم...بهار بود که نوید تابستون می داد و دوباره پسرک همسایه میومد تو پارک روبروی خونه و می تونستم شکم سمو براش فشار بدم تا بگه i love u و اون نفهمه!