پیدا





دیروز و امروز یا فردا ؟! مسئله اینست !

درخواست حذف اطلاعات

سر شبی یه کم کف آشپزخونه به علت رد شدن لوله های شوفاژ! خو دم و الان سر حالم برای نوشتن. ب واقعن جونم داشت از م در می رفت و حتا به زور رفتم دستشویی.واقعن خوابم میومد و سررسیدمم به زور نوشتم چه برسه تایپ . الان به یه نمایشگاه دعوت شدم که کارای یکی از های نقاشی مونه،دوستش داشتم دخترک رو گرچه به پای شین که همه جوره باهام راه میومد نبود و زخم زبون هاش دهنمو صاف کرده بود،چون من کلاس های صبحم رو اصولن یا خواب بودم و دیرتر می رفتم یا می پیچیدم و می خو دم یا اگر هم می رفتم انقدر س صدا می تو کلاس کفرش در میومد، بنده حدا حق هم داشت! الان توی پی امش "چکاوک" خطابم کرده بود مثل اون روزا و قند تو دلم آب شد که هنوز یادش بود. 18 آبان افتتاحیه ی نمایشگاهشه و پاشم برم بلکه بچه های قدیمم ببینم گرچه می دونم حوصله ی جواب دادن به فضولی هاشونو ندارم ولی خب دلتنگ اون روزها هم هستم،کاش مانی هم بیاد که به هوای نمایشگاه اون رو هم ببینم... آخ آخ امان از دیروز، قرار بود بعد از پنج شیش سال با خبر بودن از وجود چنین جایی و در کفِش و سقفش غوطه ور بودن به دیدار معبود بشتابم، بنابراین وقتی الارم 7:40 صبح زنگ خود خیلی تلاش بررای سنوز کرردن و 5 دقیقه بیشتر خو دن ن و پاشدم حاضر شدم و رفتم. حالا بماند تو سرمای ایستگاه صادقیه نیم ساعت نشستم تا شادان بیاد، خودم یک ربع زودتر رسیده بودم اونم نزدیک به بیست دیقه دیر اومد، دیگه مچاله شده بودم تو خودم. خلاصه رفتیم و رسیدیم به معبود. به باغ گیاهشناسیِ جانم. بسیار زیبا و جذاب بود و یه جاهایی از باغ درخت ها رخت پاییز پوشیده بودن و یه جاهایی ش چنان سرسبز بود که انگار داری توی جنگل های گیلان قدم می زنی خب صد البته دلتنگی هم امونمو اون لحظات داشت می برید. تا جایی که می تونستیم گشتیم ولی خب بازم جا برای بازدید داشت و قطعن ما به همه ش نرسیدیم، ولی همون میزان و جمع بلوط و بررگ های خوشرنگ و لعاب و کاج و چوب برای من کلی حال و حول به همراه داشت. گرچه یه جا نگهبانه عقده ای بازی درآورد و هرچی بلوط از رو زمین جمع کرده بودیم گفت بریزین زمین وگرنه فلان می کنم هرچی هم گفتم چرا فلان فلان شده نگفت چرا! آقا وقتی ریخته زمین چرا نباید جمع کرد؟! فقط مثل عقده ای ها هی می گفت بریزین و برین :/ خلاصه ما هم ریختیم زمین ولی تا چشمش دراد جاهای دیگه هم پر از بلوط بود و ما تا ه بلوط جمع کردیم :)) وسط راه واسادیم بلوط جمع کردیم یه آقای مسن که از لهجه ش معلوم بود گیلانیه و وقتی ازش پرسیدم گفت برای تالشه، از شکمو بودنش فهمیدم گیلانیه. اومده بود می گفت می خواین بخورین بلوطارو؟ سبزاشو بر ندارین نرسیده هنوز. ببینین منم یه ازگیل کندم (جالبه چرا نگفت وس، گیلک ها میگن وس) گفتم آقا شما هم کلن به فکر خوراکی هستینا همونجا ازش پرسیدم که بچه ی گیلانین و جواب مثبت همانا و شکمو بودنش که به اثبات رسید همانا. کلن اومده بود از اونجا میوه ه بخوره :)) دیروز یه باون جانانه ای هم اومد که ما نیم ساعت یک ساعتی زیر یه سرو نشستیم و چایی زدیم تا بند اومد، گرچه یخ زده بودیم به خاطر نشستن روی نیمکت های آهنی اونجا ولی فاز حاص خودشو داشت و طبیعت داشت دهن منو با دلبری هاش صاف می کرد، حالا بماند که هی شادان می گفت اینا ه اینا ه :/ خب من از همونم لذت می بردم و تو شهر چرت بی آب و علفی مثل تهران همین هم نوبره. دیگه کلن یه فاز خاصی داشت و می طلبید آدم با اونی که دوستش داره بره و خاکا می سر که مهیا نشد که نشد ... بعد از ظهر که رسیدم خونه یه تیکه گوشت بودم رسمن که حال و نای لباس عوض نداشتم. حالا گوجه اینا هم قرار شد بیان که علیرغم میل باطنیم خو دم. خو دن همانا و عر و زر و زور و عزاداری فیک این سر کوچه ای های بی شعورمون که هیچ مراعات نمی کنن همانا و با حالی هزار برابر بدتر از جا پاشدم و رفتم دوش گرفتم و افتادم رو درست این دیریم کچره و سوپ شیر هم درست و تیو خواب و بیداری پیش از اینکه بچه م بیفته یه کاسه خوردم. سه و چهار هم بعد از جمع و جور خو دم. بعد توی اوج خواب که بعدن دیدم ساعت 5 و 20 دیقه ی صبح بود در اتاقمو می زنن ریده بودم به خودم. هزارتا فکر گه و تموم وجودم لرزید، با ترس گفتم کیه رضا گفت منم اومدم بخاری برقی رو ببرم :/ هنوزم وقتی به اون ساعت از صبح فکر می کنم که اینا چرا انقدر آزار میدن اطرافیانشونو به نتیجه ای نمی رسم. چون همین آقا قبل از ازدواجش ما حق ندشاتیم نصف شب بریم ب یم چون ایشون از خواب ناز می پرید! بعد اومده میگه تو که همیشه تا صبح بیداری چرا امشب خو دی؟ من دردمو به کی بگم آخه؟؟؟؟ بعدش کله مو زیر پتو و تا هروقت عشقم می کشید خو دم. خدا بهش رحم کرد زود خوابم برد وگرنه دودمانشو به باد می دادم :/ این تعطیلی های اینجوری و سرازیر شدن ملت به سمت شمال و به شمال ایران همیشه منو به فکر وادار می کنه، توی این ترافیک های چرت، واقعن چرا ؟! واقعن چرا ب بخاری رو نبردن 5 و نیم صبح به بدن من لرزه انداختن و ترس تو وجودم برای آرامش و آسایش خودشون؟ ظهر هم پاشدم و سوپه رو داغ و زدیم بر بدن و تا اومدم چشم روی هم بذازم این ررفیقمون گفت برم که وسایلشو تحویلش بدم. قرار بود اول تا یه جایی بیان بعد من برم اونجا که دیدم واقعن حال ندارم و گفتم تا سر خیابون بیان. آدم های بامزه ی خونگرمی بودن و دوقلوهای ریزه میزه شون مخصوصن دخترکشون خدا بودا باهاش بازی در حد چند ثانیه و نه تنها غریبی نکرد که کشو درآورد و بهم لبخندی زد که برای دو ثانیه دلم خواست مامان شم ولی باز به خودم اومدم و گفتم این دیوونگی ها برای دو ثانیه بیشتر به درد نمی خوره عن و گه بچه جمع شیر دادن و تا آ عمر اسیر شدن نمی ارزه :))