پیدا





امروز یا دیروز ؟ مسئله اینست !

درخواست حذف اطلاعات

صبح زودتر از حد انتظارم پا شدم، گرچه چند ساعتی تو جام می لولیدم و کتاب بر بدن می زدم و دیگه یک اینا از رختخواب کندم که زودتر یه چیزی بخورم حاضر شم برم.از بی جنبگی ای که دارم و دلم نیومد موهای اینورم سبز و اونور بنفشآبی مو زیر کلاه مدفون کنم زیر بار سنگین شال سر رفتم و سارافون جینمو که به کرده ها می مونه ولی خب دوستش دارم و لق هرکی خوشش نمیاد! تنم و رفتم. گفتم پس از ماه ها به خودم یه حالی بدم و تمام مسیر رو با تا ی برم که البته با توجه به تا ی اولی که سوار شدم به غلط افتادم. نمی خوام در موردش حرف بزنم چون ح تهوع بهم دست میده و از تمام راننده تا ی ها شماره ی دو و سه و چهار و پنج ام با هم می گیره. 99.99 درصد راننده تا ی هامون به غایت لاسو،هیز و بی انصاف هستن ولی در برابر این ها اون یک درصد واقعن شریف و بزرگوارن. این امروزیه قطعن شامل اون درصد بالائه می شد و بی شرف و بی شرف و بی شرف بود. رسیدم به فاطمی و کارمو انجام دادمو کتابارو گرفتم و از اونجا هم باز یه تا ی گرفتم تا سر وصال. زودتر از حدی که باید رسیدم و پیش از همه،بنابراین هیچ کاری نبود انجام بدم خواستم بشینم یه نگاهی به کتاب ها بندازم که سین اومد سر وقتم و گفت اگه کار نداری و دلت می خواد بیا کمکم. منم از خدا خواسته رفتم نشستم و یه عالم کتاب رو با هم دسته بندی کردیم و نوشتیم که باید بره برسه دست کدوم گروه. شادان نیومد و خب فکر می احساس تنهایی کنم ولی ن ! تو گروه قبلی که دو سال پیش بودم با اینکه با تمامشون بیشتر گرم گرفته بودم ولی انقدر رفتارها زنونه و زنکی بود من همیشه یه گوشه تو خودم می نوشتم، دست نوشته ی بچه ها رو می گرفتم میاوردم خونه بررسی می می رفتم می دادم و هیچ وقت نمی تونستم باهاشون ارتباطی بیش از اونچه که باید برقرار کنم و آ سر هم زدم بیرون... یه ذره حرف زدیم و کارا رو جفت و جور کردیم و تقسیم کار کردیم و چون حالا فعلن کارامون کمه قرار شد ماهی یک بار بیایم.تا می تونستم خانوم عین رو بغل و قربون صدقه ش رفتم و بعدشم زدیم بیرون و اومدیم. یه دخترکی بهم سفارش دیریم کچر گردنی داده بود. پارسال یه مشت دیریم نادخی که کاری هم روشون نشده بود توی اینستا می دیدم 45 تومن و شاخام در میومد و صد البته افرادی که برای داشتن اون فله ها سر و دست می ش دن! امروز رفتم دیریم دخترک رو تحویلش بدم میگه خب حالا چقدر شد خانوم گرون فروش! گرون فروش!!!! جالبه! هنوز از بعد از ظهر تا حالا نتونستم هضمش کنم! متریال مصرفی مون سه برابر و چهار برابر شده که حتا یه سری شونو دیگه توان یدنشونو نداریم بعد حالا این قیمت کم اندک زیر سی تومن رو دال بر گرون فروش بودن من می دونه. برای ی که قدر کارِ دستی رو نمی دونه فقط باید سر ت داد و از کنارش گذشت.... چطور برای لوازم آرایش ج های هنگفت می کنین و به طرف نمیگین گرون فروش که فقط داره دلالی می کنه ؟! بعد منی که نشستم یه چیزی رو ساعت ها انرژی و عشق صرفش گرون فروش می خونی؟یعنی دلم می خواد زمین دهن باز کنه و برم توش و با چنین افرادی مجبور به سر و کله زدن نشم.هوووووف خدایا خدایا ... برگشتنه هم با سین اومدیم تا چهارراه ولیعصر و و از اونجا سوار بی آر تی شدم و اونم رفت سمت خونه شون. به این نتیجه رسیدم واقعن دیگه حوصله ای من باب شنیدن داستان های ی ملت ندارم. از ابتدا تا انتهای مکالمه مون راجع به هاش و دوست های پسرش گفت و من فقط لبخند می زدم و سر ت می دادم و می خواستم سر از گردنم بزنم که چرا باید یه همچین مکالماتی بین دو تا آدم رخ بده؟ تنهایی بده، تنهایی حال به هم زنه تنهایی چرته می دونم، من تو نصف بیشتر عمرم با آدم هایی که کنارم بودن هم احساس تنهایی الانم که خودمم و خودم و کیلومترها فاصله و کد 013 و 031 و هیچ منِ 021ی ... شادان که امروز نیومده بود و هیچی به هیچی و فرازمینی هم که رفت که رفت که رفت ... این حرف ها رو با هر ی گفتن نمی دونم یعنی چی،اینکه خانوم ای چه دلیلی داره در مورد من بخواد ب آگاهی کنه؟ یا من به اون چه؟یا به من چه تو یکی فابته یکی میاد می بردت گردش یکی سوار موتور می کندت یکی تو کلاستونه قراره ببردت فلان جا،یکی قراره بیاد خواستگاری،یکی قراره جونشو برات بده،یکی دوست قبلی ا بوی فرندته... به من چه به من چه به من چه! من کلی اطلاعات تو مغزمه که میام اینجا رو کیبورد می ریزمشون که از شرشون خلاص شم به خدا نمی خوام اطلاعات بیشتری بیاد تو مخم. الان اسم تک تک اون پسرها مونده تو ذهنم. تازه جالبه من دم به دم اینجور افراد نمیدم و خودمو سرگرم چیز دیگری می کنم ولی از حرف باز نمی ایستن... زنگ می زنم به میم و انقدر حواسش جای دیگری ست به دقیقه نکشیده میگم ببخش مزاحمت شدم خداحافظ. اون یکی میم زنگ می زنه و من نمی دونم تام بوی بودنشو دریابم یا چادر به کمر بستنشو پاچه ورمالیده بازی در آوردنشو؟بهش میگم عین زن های شوهر مرده میشی یه وقتایی،جیغ جیغوی تو مخ رونده. خودمو کاملن ریل نشون دادم و واقعن هم ریل بودم. انقدری آزار دیدم و آزار دیده که حالی برای تقلا در این دوستی ندارم. درد ما را نیست پایان الغیاث! یه ذره عدسی و جو رسیده بود که تمام شلوغی بی آر تی رو به عشق اون تحمل ! داغ و با سرکه با امیک زدم بر بدن و الان شکمم عین حاجی بازاری ها جلو اومده. ولی خب از اون جایی که من هلاک اینجور غذای آبکی ام، نشستن و خوردن جلوی سریالی که این روزها محبوبه ام شده لذتی بس عجیب غریب بود که نمی تونستم با جیغ جیغ های میم به اف یو سی کِی بدمش. بنابراین گزینه ی دایورت رو روشن . گزینه ای که در من خیلی خیلی دیر روشن میشه و اکثرن نمیشه! ولی وقتی بشه شده. خودمم محل نمیذارم چه برسه در و دیوار و قاب ع و آینه و کوفت و مرض.یه منطق چرتی که از من و احساساتم و حساس بودنم به دوره تو وجودم غلبه می کنه که خودم نمی دونم از کدوم سوراخ سنبه ای در میاد؟ هر چی هست یه وقت هایی اتفاقن خیلی خوبه. یه بی خیالی خاصیه که دوستش دارم. از حرص خوردن و یخ دست و پاهام هرچقدر بیزام از این بی خیالیه لذت می برم. گرچه موقتیه و رنج کشیدن هام چند ساعت بعد شروع میشه...