پیدا





امروز یا دیروز ؟ مسئله اینست !

درخواست حذف اطلاعات

ب زود خو دم و از خودم راضی بودم! زود که میگم گمونم یک بود :/ واسه ی که چهار و پنج صبح تازه نیت می کنه بره توی جاش یک یعنی خیلی زود! کتاب "سی بل" تموم شد و قطعن یکی از خوب هایی بود که این مدت خونده بودم، حال هم ندارم معرفی شو بنویسم! ب "عقاید یک دلقک" ر شروع . چند سال پیش پی دی افش رو داشتم می خوندم که همینجوری خود این کتاب خشک هست دیگه پی دی افش چه شود! بنابراین چند صفحه بیشتر نخونده پی دی افش دیلیت شد و خوندنش تا به امروز به درازا کشید. اونم علاقه ی چندانی به خوندنش نداشتم. عیدیه موآ برام یده بودش و منم این روزهاست که به پیسی کتاب کودک نوجوان خوردم و رفتم سراغش وگرنه حالا حالاها نمی رفتم. خلاصه شیش صبح از خواب پ و هر کاری خوابم نبرد، چند تا فصل ازشو خوندمو دیگه نزدیکای هشت بود غش . این پروسه انقدرا هم ساده نبود صد بار خوابم گرفت بستمش و چشمامو نیز بعد از اون ولی باز خوابم نمی برد و کلافه شده بودم، آ سر هم یادم نیست خانوم میکی بود یا آقای موسی؟ انداختمشون روی صورتم که نور نیفته توی چشمام و زودتر به خواب برم. نزدیکای ظهر دیگه پاشدم و یه نیمچه ناهاری زدیم و حاضر شدیم بریم بیرون. داشتم از بیرون نرفتن و تو خونه موندن بالا میاوردم، دیروز هم اونقدر حالم بد بود که سر کارهایی که کذدم هنوزم عذاب وجدان دارم و جای خالی گلدون توی راهرو عذاب وجدانم و هزاران برابر می کنه، از هر سواخی که فکرشو ی فشار روی بند بند وجودمه و هیچ کاری نمی تونم م،بی رمق، بی حس و گمونم دارم بی احساس هم میشم. شبیه تک تک آدم های اطرافم. خودشون ازم یه همچین غول بی شاخ و دمی ساختن... رفتیم یه کم باغ فردوس چرخ زدیم و انقدر سردمون شده بود چپیدیم توی طباخی صبا که همون روبروئه. تو محله های خودمون که انقدر چرته دو تا خانوم بخوایم بریم کله پزی رفتارهای چرت و بی کلاس بازی، اونجا که تجریش بود خز بازی در میاوردن دیگه چه برسه محله های چرت ما ... خلاصه رفتیم سیر زدیم و فقط خودمو نگه داشتم که مغز نخورم، مغز از دلبرکان منه، ولی می دونستم بخورم به غلط میفتم، مامز زیر بار خوردن مغز نمی رفت و منم یه دونه حقیقتن زیادم بود و چربیش دمار از روزگارم در میاورد. زدیم از اونجا بیرون و تا تجریش اومدیم پیاده و بعدشم زدیم توی بازارچه ی قدیمی ش می خواستم برم پارچه ها رو ببینم گرچه ید نداشتم ولی دیدنشون هم حالمو خوب می کرد. توی اون قسمت سبزی فروشی ها و میوه فروشی ها بودیم دیدم مامز داره به یکی میگه به تو ربطی نداره بعد برگشتم ببینم چه خبره دیدم یه زن چادری داشت میومد سمتم ببین دخترم اینجا ایرانه شما نباید ... نذاشتم جمله ش تموم شه گفتم به شما ربطی نداره سرمو انداختم اومدم اینور :)) حالا اونا هی بحث و این صحبتا منم تو حال خودم... نمی دونم اینا چرا به خودشون اجازه میدن از ملت بخورن ؟! بابا به تو چه من چی پوشیدم ؟! اصلن می خوام بیام تو خیابون به تو چه ؟! مرده شور امر به معروف و نهی از منکرتونم ببرن، والا ما تو فک فامیلامون چادری سفت و سخت داریم از این وحشی بازی ها ی در نمیاره، اینا چرا انقدر فضولن ؟! حالا بری تو خونه ش بچه های خودش دیدن دارناااا :)) چون این جا آبکش ها اصولن فرزندانی قرتی دارن. نمونه ش ی مامانم، من نه ساله رو بچگی ها گیر داده بود بهم الان سه تا دخترش هر سه قرتی :)) بابا زورتون به سگ توله های خودتون نمی رسه (که اونم به شماها ربط نداره، دلش می خواد قرتی باشه تو فقط به دنیا آور به تو ربطی نداره!) واسه بچه ی مردم می خواین نسخه بپیچین؟ خلاصه حالش ریده شد و البته امیدوارم درس عبرتی بشه براش فضولی دیگه نکنه! ما هم چرخامونو زدیم و برگشتیم خونه. دیروز توی این پاساژ دم خونه یه دونه از این کلاه بافتنی ها که سال هاست توی کف داشتنشون غوطه ورم دیدم و یه دل نه صد دل عاشق شدم امشب رفتم گرفتمش عقده ای نمیرم. حالا انگار خیلی بیرون میرم و دم به دیقه دِیت عاشقانه دارم :) 5 تا منگوله رنگی رنگی کپلی داره و من که هلاک منگوله ها و زنگوله ها! دو تا بغل گوشام، دو تا ازش آویزونه و یه دونه هم بالای سرم ... زندگی بر منگوله هاست که استوار است! بعدشم هیچی باز چپیدیم تو خونه ... دلم می خواد چند روزی برم توی طبیعت فقط راه برم راه برم راه برم و لذت ببرم و به غایت نیازمند یک پایه ی البته دختر، برای سفر هستم. این یکی هم که پیدا شد چنگی به دلم نمی زنه که، زیاد دوست و رفیق داره از این شلوغ بازی ها سال هاست گریزونم ... این شادان لعنتی هم که فرررررررررررررررررراخ نمیاد بریم ... خدایا یهو آدم میذاری ها، د مومن من که تمام عمرم تو همه سوراخ سنبه هام فرو کرده بودی... انصاف نیست... هضم نمی کنم هیچ چیز رو،علی الخصوص این تنهایی عمیق تخمی رو ...