پیدا





نصف شبانه ها

درخواست حذف اطلاعات

با تمام تنفرم از پروسه ی اتو زدن پیرهن، ولی بویی که از ادکلن و مواد شوینده در اثر این کار، از پیرهن بلند میشه بوی ماورایی دلنشینیه خدا ی. راستی بچه ی فنر تو دیدم امشب یک ریز داره می نویسه! از چندصفحه ش ع گرفتم ببینم چی به چیه. خودش یه کمشو برام خوند.جمله بندی هاش و واژه هایی که انتخاب کرده بود به نظرم برای یه بچه ی یازده ساله خیلی خفن بود! بهش میگم کتاب بخون خفن تر هم میشی میگه نه بخونم که چیزایی تکراری بنویسم؟ :/ گفتم نه کتتب قدرت تخیل ات رو بالا می بره و دایره واژگانت رو وسعت می بخشه. بعد گفت من خودم قدرت تخیل ام خیلی بالاست نیازی به کتاب ندارم :/ یه جا می شینم دو دیقه خیره میشم توی ذهنم می تونم یه ساختمون بیست طبقه رو اب کنم و بعد از نو بسازم،می زنم تمامشو دوف دوف دوف با یه حرکت و چندتا مشت نابود می کنم،کتاب چیز تازه ای برا من نداره :/ من یازده ساله که بودم قشنگ یادمه می رفتم تو پارک دم خونه دم ی که یکی از فامیلامون تو داهات بعد از مردن شون برام درست کرده بودم با سنجاق قفلی می زدم به پشت شلوار پیشبندی م توی چمنا ما ما می دنبال دوستام می رفتم می خندیدیم :/ این بچه سه سال پیش با اون مکالمه ای که با من داشت و نقاشی هایی که می کشید و در عین سادگی و سطحی بودن نقاشی هاش کاملن پرسپکتیو رو رعایت می کرد اعجوبه ایه به نظرم ولی مرض ریختنای خاص خودشم داره که تو مخ میره هاااااا. توی یه نقاشی ش هرگز یادم نمیره بابای دخترک رو توی هلی کوپتر کشیده بود و خیلی نسبت به جثه ی دختر که توی یه جزیره زندانی ش کرده بودن کوچیک بود. گفتم باباش که اندازه ی مورچه س نمی تونه این دختره رو نجات بده. گفت نه باباش قویه ولی چون تو هلی کوپتره و فاصله ش از دخترش زیاده کوچیک به نظر میاد :/ همون لحظه من سیم پیچیای مغزم یه صدای جیلیز ویلیز ناشی از سوختن داد.