پیدا





امروز

درخواست حذف اطلاعات

هوووووووف پسر هوووووف امروز از خواب که پا شدم یه بی حوصلگی عجیب غریبی داشتم که هی دلم می خواست پاچه بگیرم. البته ده صبح که پا شدم چنین نبودم ها، منتها بعدش که باز خو دم و یک اینا پاشدم این حال چرت رو داشتم. اونقدر ل و بی حوصله بودم دلم می خواست زمین و زمان رو کیسه بو کنم و تمام درها و تخته ها رو شق شق بکوبم به همدیگه. بعد از ناهار بازم از روی حرص و بی حوصلگی خو دم که انقدر خوابم زنده بود و بابا بزرگه توش زنده تر از زمانی که زنده بود که بازم جریان همیشگی رفع دلتنگی با تزریق هزار برابر دلتنگی رخ داد با این حال خودمو جمع و جور که پیش از سر ریز اشکم پا شدم پوشیدم بریم یه کم پیاده روی حداقل. گفتم بریم محله ی ارمنی نشین ها که قیمت اون کلاهه و هودیه رو بپرسم :/ ب بالای منبر بودم ها، ب بود می گفتم اسراف و زیاده روی و کوفت و مرض درست نیست و به این لعنتی ها که یه هفته س تو کفشونم نیازی ندارم ولی بازم کرمم گرفت و رفتیم. گرچه به در بسته ی مغازه هه خوردیم :)) و اونجا تبدیل به بزرگه ی باقر شدم! یه نم دیگه پیاده رفتیم و از رجب بلوکات زدیم بیرون بعدشم دیگه مابقی راه رو من حال پیاده رفتن نداشتم چون به مدد هوای تهران باز سر درد اومده بودی سراغم. این هوا هرچقدر هم بارون به خودش ببینه باز هم سنگینه، باز هم آلوده س باز هم پر از سربه و من حاضرم از سردردهایی که می گیرم همون جا گوشه ی خیابون خون خودمو بریزم. سوار تا ی شدم که برگردم نشستم جلو. آقاهه پرسید یه نفرین؟ مامز رو دیده بود و گمون کرده بود هر دو قراره سوار شیم ولی خب راننده هم بعد از "نه" قاطعی که بهش گفتم به کوچیکه ی باقر تبدیل شد! بعد یهو گفت وااااااا صدا زنونه س هیکل مردونه! منظورش تیپ و ستایل بود،چون هرچی فکر می کنم خ برجستگی های بدنم واقعن به بدن مردونه نمی مونه، حالا بمونه هم ابایی ندارم، ت سال هاست برام مهم نیست باهش تو خوبی که از مرد بودن فقط نرینگی شو داری. من نمی دونم چرا انقدر ملت ما درگیرن با خودشون که کت و کلاه رو فقط برای آقایون می بینن. اولش دوزاریم نیفتاد چی میگه چون سرم تو کیفم بود و داشتم پول در میاورردم جمله شم برای بار دوم که تکرار کرد فهمیدم چی داره بلغور می کنه و طبق حرکت حرص در بیار سکـــ.سی جدیدی که به خودم آموختم و فهمیدم یه سری ها کلن هر چرتی میگن که تا سر حرف و صد البته لاسیدن رو باهات باز کنن با جدیت تمام گفتم باشه، و شکر خدا خودش فهمید باید دیگه دهانش را چفت و بند بزند و به رانندگی اش برسد و صحبت زیادی با مسافر نکنه و پیگیر حرف زدن باهاش نشدم و بعد از اون نقش وسطی باقر رو هم خودش ایفا کرد :)) رسیدم خونه نیم ساعتی روی مبل من باب ریکاوری ولو شدم تا سر درد ام یه کم فروکش کنه و زا چپیدم تو چون به درجه ی جدیدی از چرک بودن رسیده بودم حتا خودم روم نمی شد خودمو توی آینه برانداز کنم. الانم برم مابقی این love 2015 رو نگاه کنم زودتر شرش کنده شه، والا بیش از اینکه آموزنده ای باشه به نظرم فقط داره ترویج می کنه. ما هم نوجوونی مون با ولع پی اینجور ا بودیم الان خ دلم می خواد فقط به سطح آگاهیم اضافه کنه حالا یکی دو تا صحنه هم داشته باشه خیر ببینن الهی! ولی اینکه یک ربع یه صحنه رو کش میده و لاس و لیس هارو نشون میده به من چه آقا یه چیزی بر اطلاعاتمون بیفزا، دو ساعت یک ساعت و نیمش باید آه و ناله و عشق بازی دوستان رو نگاه کنیم که چه. (اون معلوم الحال هایی که بعد از خوندن این پست زا میرن این رو می کنن تا صحنه هاشو ببینن :))) من میگم خوب نیست برین حجمتونو صرف چیزای خفن تر کنین )