پیدا





دیروز و امروز یا فردا ؟! مسئله اینست !

درخواست حذف اطلاعات

ب از فرط خستگی و سردرد حس اینو نداشتم بشینم پای سیستم و تایپ کنم، حتا معرفی این تئاتره هم به امروز موکول شد با این حال تا ساعت دو و سه گمونم بیدار بودم نمی دونم زمان دقیقشو. اومدم بخوابم چشمم به این کتابه افتاد که شادان برام آورده گفتم سر درد اجازه نمیده زیاد ازش بخونم ولی انقدر خوب و خفن بود شونزده صفحه شو کورمال کورمال خوندمو نفهمیدم کی خوابم برد صبح هم از فراز و نشیب هایی که توی خوابم بود از خواب پ ... دیروز باید می رفتم شورا و با اینکه ده دقیقه ای دیر رسیدم باز هم از خیلی ها زودتر رسیده بودم. یه عضو جدید تو گروهمون داریم که انقدر مسائل رو جدی می گیره که در بدو ورود یه خودی نشون داد! خب هنوز جلسه شروع نشده و اول مطلبه و دو تا دونه کتاب دست ما رسوندن برا بررسی خب الان دقیقن باید چیکار کنیم که نشستیم می خندیم یهو زا میگی شما معلومه ذوق و شوق ندارین و اینجارو جدی نمی گیرین! اگه جدی گرفتن چونان تو عبوس نشستن و گیر دادن به اینو اونه و اخم و جُو زده بازی که خب ما هم چنین جدی شیم. دال هم نه گذاشت نه برداشت گفت علاقه ای نداشتیم و جدی نبودیم الان از کار و زندگی مون نمی زدیم بیایم اینجا که دیگه سکوت کرد نشست سر جاش ولی بازم تا آ جلسه یک سوالایی می پرسید و آیین نامه رو با دقت می خوند انگار اومده فیل هوا کنه. بابا بی خیال تو رو به خدا اگه خیلی راست میگی مسئولیت هماهنگ کننده رو به گردن بگیر ببینم چند مرده حلاجی! خلاصه جلسه تموم شد و زدیم بیرون با چهار پنج تا از بچه ها، با یکی به اسم سین آشنا شدم که البته قبلن هم دخترک رو دیده بودم ولی خب دیگه حرف زدیم، از سفرهایی که رفته بود که هیچ هایک کرده بود چندباری و اینا، انقلاب با شادان خ ظی کردیم و دخترک که تا یه جایی باهام هم مسیر بود ولی تا هفت تیر باهام اومد و همچنان گپ زدیم. هنز هم به شدت بی حوصلگی خودمو از آشنایی با آدم های جدید ابراز می کنم ولی انصافن فرد خوبی به نظر می رسید و با تمام سر دردی که داشتم و اینجور وقت ها دلم می خواد فقط چشم بدوزم به یه گوشه، باهاش علاوه بر ارتباط کلامی مجبور بودم ارتباط چشمی هم برقرار کنم و دلم می خواست چشم هامو از کاسه در بیارم و تمام دردهای توی سرمو بیرون بکشم. با مامز هفت تیر قرار گذاشته بودیم بریم برسیم به نمایشه،تا تالار هنر پیاده گز کردیم و اونجا هم یه نیم ساعت یه ساعتی نشستیم و نمایش رو دیدیم و اومدیم خونه. برگشتنه دیگه دیدم هوا تاریکه کلاهمو درآوردم هرچیزی در تماس با سرم، دردشو چندبرابر می کرد، راننده سنپی که اومد از اون هایی بود که چنان چپ چپ نگاه کرد انگار مثلن من به خودم اجازه دادم چپ چپ به ته ریشی که از مدلش عقایدش داد می زد نگاه کرده باشم. امروز صبح هم هر کاری خوابم نبرد می خواستیم بریم بازار و می دونستم باید استراحت کافی کنم ولی نشد که نشد خلاصه ساعت یک اینا راه افتادیم. یه کم تو مروی و ناصر خسرو اینا گشتیم و اونجاها پلکیدیم و برگشتیم خونه. توی راه، هرچقدر سنپ اولی ماشینش داغون بود و چلمبه بود توی رانندگی و بد عنق بود و زیر لب به خودشو جهان می داد و یه امتیاز خیلی ضعیف بهش ارزونی داشتم، این یکی سنپیه انسان محترم و خوش برخوردی بود و تمام مدت مسیر اِبی پلی کرده بود و من سر از پا نمی شناختم واسه خودم تا برسیم زیر لب با اِبی می و خدا خدا می ترافیک کش بیاد. این اِبی ها رو باید تو سفر هفته ی پیش گوش می دادم وسط جاده :(( خدا بتر ه اونایی که این بجه مچه جدید مدیدارو باب . چه بدونم هوروش بند و ماکان بند و این دسته از جفنگیات که حز صدای لوس و ادا اطوار هیچی ندارن و من موندم چرا انقدر گل بیخود و بی جهت ... وقتی رسیدیم دیدم یک عدد گوجه ی عصبانی در رو برامون باز کرد. این بچه ها دم به دیقه هم ور دل آدم باشن باز دو ساعت طول می کشه یخشون آب شه. کلی باهاشون لودگی و خندیدیم. گوجه کرمش گرفته بود هرچی بهش می گفتن این کیه (از من به این یاد می کنن!) می خندید می گفت بابا :)) والا امروز تیپ کاملن دخترونه هم زده بودم نمی دونم بچه چی چی منو بابا وار می دید :)) اون یکی کوچیکه یه منتوس انگوری تمام عیار شده و انقدر ظریفه دلم نمیاد خیلی فشارش بدم فقط هی قربون صدقه ش رفتم. اونم هی خج می کشه و یه گوشه ای گیر میاره برای خج کشیدن. اونا که رفتن نشستم پی دِرِد زدن، انصافن چیز خوبی هم شد الانم واقعن حس می کنم به خواب نیاز دارم و اگه نخوابم همینجا پشت میز غش خواهم کرد.